*   

 

نام کاربري:
کلمه عبور:

به یاد داشته باش
فقط در در صفحه اصلی تالار میتوانید از ورود سریع استفاده کنید
درخواست عضویتجستجو پرسش و پاسخ ورود 

همه زمانها با ساعت محلی UTC + 3:30 [ DST ] تنظیم شده اند


ارسال مبحث جديد پاسخ به مبحث  [ 319 پست ]  برو به صفحه قبلي  1 ... 15, 16, 17, 18, 19, 20, 21 ... 32  بعدي

يکشنبه 9 اسفند 1388, 6:33 pm

 
آفلاين
نماد کاربر

تاريخ عضويت: پنج شنبه 28 آذر 1387, 3:43 pm
پست ها : 809
محل سکونت: تهران
Given: 34 thanks
Received: 54 thanks
نام تيم: FC Saghar
دسته/گروه: League Bartar
نام واقعی: آقا سامی !
ممنون بابت پست ها :[icon_ft (68).gif]:
............................................

اما مطلب اصلی !
برید داخل این تیم :
http://www.footballarena.org/?goto=team ... 1267365426
به فامیلیه بازیکنا دقت کنید ! :دی

_________________
تو در جان منی ، من غم ندارم
تو ایمان منی ، من کم ندارم
تویی ، تنها تویی ، تو علت من !
تو ، تو بخشاینده بی منت من !


 بالا
 مشخصات  
 
The following 4 users would like to thank سامی for his or her post:
Don Corleone, DR davood, milad2009, Subasa

دوشنبه 10 اسفند 1388, 9:29 pm

 خانه
آفلاين
نماد کاربر

تاريخ عضويت: شنبه 1 اسفند 1388, 5:54 pm
پست ها : 338
Given: 128 thanks
Received: 164 thanks
نام تيم: Ekhrajiha
دسته/گروه: League Bartar
نام واقعی: علیرضا
يک نجار مسن به کارفرمايش گفت که ميخواهد بازنشسته شود تا خانه‏ اي براي خود بسازد و در کنار همسر و نوه‏هايش دوران پيري را به خوشي سپري کند. کارفرما از اينکه کارگر خوبش را از دست ميداد، ناراحت بود ولي نجار خسته بود و به استراحت نياز داشت. کارفرما از نجار خواست تا قبل از رفتن خانه‏اي برايش بسازد و بعد باز نشسته شود. نجار قبول کرد ولي ديگر دل به کار نميبست، چون ميدانست که کارش آينده‏اي نخواهد داشت، از چوبهاي نامرغوب براي ساخت خانه استفاده کرد و کارش را از سر‏سيري انجام داد. وقتي کارفرما براي ديدن خانه آمد، کليد خانه را به نجار داد و گفت: اين خانه هديه من به شما است، بابت زحماتي که در طول اين سالها برايم کشيده‏ايد. نجار وا رفت؛ او در تمام اين مدت در حال ساختن خانه‏اي براي خودش بوده و حالا مجبور بود در خانه‏اي زندگي کند که اصلاً خوب ساخته نشده بود

_________________
هر چند زندگی زنگ تفریحی کوتاه است،اما یادمان باشد،زنگ آخر حساب داریم!!!


 بالا
 مشخصات  
 
The following 4 users would like to thank Subasa for his or her post:
bandar2, Don Corleone, DR davood, skullizard

دوشنبه 10 اسفند 1388, 9:34 pm

 سنگ تراش
آفلاين
نماد کاربر

تاريخ عضويت: شنبه 1 اسفند 1388, 5:54 pm
پست ها : 338
Given: 128 thanks
Received: 164 thanks
نام تيم: Ekhrajiha
دسته/گروه: League Bartar
نام واقعی: علیرضا
روزي، سنگ تراشي که از کار خود ناراضي بود و احساس حقارت ميکرد، از نزديکي خانه بازرگاني رد ميشد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را ديد و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: اين بازرگان چقدر ثروتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد. در يک لحظه، او تبديل به بازرگاني با جاه و جلال شد. تا مدتها فکر ميکرد که از همه قدرتمندتر است. تا اين که يک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او ديد که همه مردم به حاکم احترام ميگذارند حتي بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم يک حاکم بودم، آن وقت از همه قويتر ميشدم! در همان لحظه، او تبديل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالي که روي تخت رواني نشسته بود، مردم همه به او تعظيم ميکردند. احساس کرد که نور خورشيد او را مي‏آزارد و با خودش فکر کرد که خورشيد چقدر قدرتمند است. او آرزو کرد که خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و با تمام نيرو سعي کرد که به زمين بتابد و آن را گرم کند. پس از مدتي ابري بزرگ و سياه آمد و جلوي تابش او را گرفت. پس با خود انديشيد که نيروي ابر از خورشيد بيشتر است، و تبديل به ابري بزرگ شد. کمي نگذشته بود که بادي آمد و او را به اين طرف و آن طرف هل داد. اين بار آرزو کرد که باد شود و تبديل به باد شد. ولي وقتي به نزديکي صخره سنگي رسيد، ديگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قويترين چيز در دنيا، صخره سنگي است و تبديل به سنگي بزرگ و عظيم شد. همانطور که با غرور ايستاده بود، ناگهان صدائي را شنيد و احساس کرد که دارد خرد ميشود. نگاهي به پايين انداخت و سنگتراشي را ديد که با چکش و قلم به جان او افتاده است!

_________________
هر چند زندگی زنگ تفریحی کوتاه است،اما یادمان باشد،زنگ آخر حساب داریم!!!


 بالا
 مشخصات  
 
The following 3 users would like to thank Subasa for his or her post:
DR davood, fred, skullizard

شنبه 15 اسفند 1388, 3:53 pm

 ايميل ليلي به مجنون!
آفلاين
نماد کاربر

تاريخ عضويت: شنبه 1 اسفند 1388, 5:54 pm
پست ها : 338
Given: 128 thanks
Received: 164 thanks
نام تيم: Ekhrajiha
دسته/گروه: League Bartar
نام واقعی: علیرضا
گله ميکرد ز مجنون ليلي
که شده رابطه مان ايميلي
حيف از آن رابطه ي انساني
که چنين شد که خودت ميداني

عشق وقتي بشود داتکامي
حاصلش نيست بجز ناکامي
نازنين خورده مگر گرگ ترا
برده يا دات نت و دات ارگ ترا
بهرت ايميل زدم پيشترک
جاي سابجکت نوشتم به درک
به درک گر دل من غمگين است
به درک گر غم من سنگين است
به درک رابطه گر خورده ترک
قطع آنهم به جهنم به درک

آنقدر دلخور از اين ايميلم
که به اين رابطه هم بي ميلم
مرگ ليلي نت و مت را ول کن
همه را جاي OK کنسل کن
OFF کن کامپيوتر را جانم
يار من باش و ببين من ON ام
اگرت حرفي و پيغامي هست
روي کاغذ بنويسش با دست
نامه يک حالت ديگر دارد
خط تو لطف مکرر دارد
خسته از font و ز format شده ام
دلخور از گِردِلي @ (ات) شده ام

کرد ريپلاي به ليلي مجنون
که دلم هست از اين سابجکت خون
باشه فردا تلفن خواهم کرد
هرچه گفتي که بکن خواهم کرد
زودتر پيش تو خواهم آمد
هي مرتب به تو سر خواهم زد
راست گفتي تو عزيزم ليلي
ديگر از من نرسد ايميلي
نامه اي پست نمودم بهرت
به اميدي که سرآيد قهرت .

_________________
هر چند زندگی زنگ تفریحی کوتاه است،اما یادمان باشد،زنگ آخر حساب داریم!!!


 بالا
 مشخصات  
 

يکشنبه 16 اسفند 1388, 10:43 pm

 چرا میگن بچه ننه
آفلاين
نماد کاربر

تاريخ عضويت: شنبه 1 اسفند 1388, 5:54 pm
پست ها : 338
Given: 128 thanks
Received: 164 thanks
نام تيم: Ekhrajiha
دسته/گروه: League Bartar
نام واقعی: علیرضا
چرا میگن بچه ننه، نمیگن بچه بابا

مامان
- بعله ؟
- من می خوام به دنیا بیام ...
- باشه .
- مامان
- بعله ؟
- من شیر می خوام
- باشه
- مامان
- بعله ؟
- من جیش دارم
- خب
- مامان
- بعله ؟
- من سوپ خرچنگ می خوام
- چشم
- مامان
- بعله ؟
- من ازون لباس خلبانیا می خوام
- باشه
- مامان
- بعله؟
- من بوس می خوام
- قربونت بشم
- مامان
- جونم ؟
- من شوكولات آناناسی می خوام
- باشه
- مامان
- بعله ؟
- من دوست می خوام
- خب
- مامان
- بعله ؟
- من یه خط موبایل می خوام با گوشی سونی
- چشم
- مامان
- بعله ؟
- من یه مهمونی باحال می خوام
- باشه عزیزم
- مامان
- بعله ؟
- من زن می خوام
- باشه عزیز دلم
- مامان
- بعله ؟
- من دیگه زن نمی خوام
- اوا ... باشه
- مامان
- .. بعله
- من كوفته تبریزی می خوام
- چشم
- مامان
- بعله ؟
- من بغل می خوام
- بیا عزیزم
- مامان
- بعله ؟
- مامان
- بعله
- مامان
- ... جونم ؟
- مامان حالت خوبه
- آره
- مامان ؟
- چی می خوای عزیزم
- تو رو می خوام .. خیلی
- ...


***

- بابا
- بعله ؟
- من می خوام به دنیا بیام
- به من چه بچه .. به مامانت بگو
- بابا
- هان؟
- من شیر می خوام
- لا اله الا الله
- بابا
- چته ؟
- من ازون ماشین كوكی های قرمز می خوام
- آروم بگیر بچه
- بابا
- اههههه
- من پول می خوام
- چی ؟؟؟؟ !!!
- بابا
- اوهوم ؟
- منو می بری پارك ؟
- من ماشینمو نمی برم تو پارك تو رو ببرم ؟
- بابا
- هان ؟
- من زن می خوام
- ای بچه پررو .. دهنت بو شیر می ده هنوز
- بابا
- ....
- من جیش دارم
- پوففف
- بابا
- درد
- من زن نمی خوام
- به درك
- بابا
- بلا
- تقصیر تو بود كه من به دنیا اومدم یا مامان
- تقصیر عمه ات
- بابا
- زهرمار
- من یه اتاق شخصی می خوام
- بشین بچه
- بابا
- مرض
- منو دوس داری
- ها ؟
- بابا
- ...
- بابا
- خررر پفففف
- بابا
- خفه
- بابا
- دیگه چته ؟
- من مامانمو می خوام
- از اول همینو بگو ... جونت در بیاد

_________________
هر چند زندگی زنگ تفریحی کوتاه است،اما یادمان باشد،زنگ آخر حساب داریم!!!


 بالا
 مشخصات  
 
The following 4 users would like to thank Subasa for his or her post:
bandar2, DR davood, fred, illidan

سه شنبه 18 اسفند 1388, 2:14 pm

 تفاوت عشق و ازدواج
آفلاين
نماد کاربر

تاريخ عضويت: شنبه 1 اسفند 1388, 5:54 pm
پست ها : 338
Given: 128 thanks
Received: 164 thanks
نام تيم: Ekhrajiha
دسته/گروه: League Bartar
نام واقعی: علیرضا
شاگردی از استادش پرسید: عشق چست؟
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاوراما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش كه نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.استاد پرسید:چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا كردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم .
استاد گفت: عشق یعنی همین

........................................ ........................................ ........................................ ...................

شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟
استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش كه باز هم نمی توانی به عقب برگردی شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را كه دیدم، انتخاب كردم. ترسیدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم .
استاد باز گفت:ازدواج هم یعنی همین

_________________
هر چند زندگی زنگ تفریحی کوتاه است،اما یادمان باشد،زنگ آخر حساب داریم!!!


 بالا
 مشخصات  
 
The following 4 users would like to thank Subasa for his or her post:
Don Corleone, DR davood, erfan khan, fred

چهارشنبه 19 اسفند 1388, 4:33 pm

 یک تست روانشناسی جالب...
آفلاين
نماد کاربر

تاريخ عضويت: شنبه 1 اسفند 1388, 5:54 pm
پست ها : 338
Given: 128 thanks
Received: 164 thanks
نام تيم: Ekhrajiha
دسته/گروه: League Bartar
نام واقعی: علیرضا
یک زن در مراسم ختم مادر خود، مردی را می بیند که قبلا او را نمی شناخت. او با خود اندیشید که این مرد بسیار جذاب است. او با خود گفت او همان مرد رویاهای من است و در همان جا عاشق او می شود. اما هیچگاه از او تقاضای شماره نمی کند و دیگر آن مرد را نمی بیند. چند روز بعد او خواهر خود را می کشد. به نظر شما انگیزه ی او از قتل خواهر خود چه بوده است؟

چند دقیقه با خود فکر کنید…


.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.


و اما پاسخ: آن زن امید داشت که در مراسم ختم خواهرش شاید آن مرد را دوباره ببیند.

اگر توانستيد به این سوال پاسخ صحیح بدهید احتمالا شما یک بیمار روانی یا psychopath هستید. یکی از بزگترین روانشناسان آمریکایی این تست را بر روی افراد زیادی انجام داد تا به این نتیجه برسد که چه کسانی پاسخ صحیح می دهند. نکته ی جالب اینکه اکثر قاتل های سریالی به راحتی و سرعت توانستند جواب صحیح بدهند. بنابراین اگر پاسخ شما صحیح بود احتمالا شما یکی از قاتل های سریالی آینده خواهید بود!

_________________
هر چند زندگی زنگ تفریحی کوتاه است،اما یادمان باشد،زنگ آخر حساب داریم!!!


 بالا
 مشخصات  
 
The following 6 users would like to thank Subasa for his or her post:
Don Corleone, DR davood, erfan khan, fred, milad2009, Zakhi

جمعه 21 اسفند 1388, 1:35 pm

 
آفلاين
نماد کاربر

تاريخ عضويت: شنبه 1 اسفند 1388, 5:54 pm
پست ها : 338
Given: 128 thanks
Received: 164 thanks
نام تيم: Ekhrajiha
دسته/گروه: League Bartar
نام واقعی: علیرضا
یه بچه جرارد رو دست انداخت :))
http://www.irupload.ir/images/0xzylowzg3hcsghomgvo.gif

_________________
هر چند زندگی زنگ تفریحی کوتاه است،اما یادمان باشد،زنگ آخر حساب داریم!!!


 بالا
 مشخصات  
 
The following 5 users would like to thank Subasa for his or her post:
DR davood, fred, milad2009, mkg0611, حسین

يکشنبه 23 اسفند 1388, 2:03 pm

 سه امریکایی و سه ایرانی!!!
آفلاين
نماد کاربر

تاريخ عضويت: شنبه 1 اسفند 1388, 5:54 pm
پست ها : 338
Given: 128 thanks
Received: 164 thanks
نام تيم: Ekhrajiha
دسته/گروه: League Bartar
نام واقعی: علیرضا
سه نفر آمريکايي و سه نفر ايراني با همديگر براي شرکت در يک
کنفرانس مي رفتند.
در ايستگاه قطار سه آمريکايي هر کدام يک بليط خريدند، اما در کمال
تعجب ديدند که ايراني ها سه نفرشان يک بليط خريده اند. يکي از
آمريکايي ها گفت: چطور است که شما سه نفري با يک بليط مسافرت
مي کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهيم.

همه سوار قطار شدند. آمريکايي ها روي صندلي هاي تعيين شده
نشستند، اما ايراني ها سه نفري رفتند توي يک توالت و در را روي
خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بليط ها را کنترل کرد.
بعد، در توالت را زد و گفت: بليط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لاي
در يک بليط آمد بيرون، مامور قطار آن بليط را نگاه کرد و به راهش ادامه
داد. آمريکايي ها که اين را ديدند، به اين نتيجه رسيدند که چقدر
ابتکار هوشمندانه اي بوده است.

بعد از کنفرانس آمريکايي ها تصميم گرفتند در بازگشت همان کار
ايراني ها را انجام دهند تا از اين طريق مقداري پول هم براي خودشان
پس انداز کنند. وقتي به ايستگاه رسيدند، سه نفر آمريکايي يک بليط
خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که آن سه ايراني هيچ بليطي
نخريدند.
يکي از آمريکايي ها پرسيد: چطور مي خواهيد بدون بليط سفر کنيد؟
يکي از ايراني ها گفت:
صبر کن تا نشانت بدهم

سه آمريکايي و سه ايراني سوار قطار شدند، سه آمريکايي رفتند توي
يک توالت و سه ايراني هم رفتند توي توالت بغلي آمريکايي ها و قطار
حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار يکي ازايراني ها از توالت بيرون آمد و رفت جلوي توالت آمريکايي ها و گفت: بليط، لطفا

_________________
هر چند زندگی زنگ تفریحی کوتاه است،اما یادمان باشد،زنگ آخر حساب داریم!!!


 بالا
 مشخصات  
 
The following 3 users would like to thank Subasa for his or her post:
DR davood, fred, milad2009

سه شنبه 25 اسفند 1388, 6:54 pm

 
آفلاين
نماد کاربر

تاريخ عضويت: جمعه 30 اسفند 1387, 9:49 pm
پست ها : 242
محل سکونت: اهواز
Given: 42 thanks
Received: 60 thanks
نام تيم: Uranium 235
دسته/گروه: II.4
نام واقعی: مصطفی
سلام
پیشاپیش سال نو رو بهتون تبریک میگم و امیدوارم از چهارشنبه سوری سالم بیرون بیایید. :[icon_ft (68).gif]:
راستی به تاریخ عضویت من تو این فروم توجه کنید(30 اسفند 1387) من نمیتونم مراسم سالگرد بگیرم چون تا سال 91 که سال کبیسه است باید صبر کنم
اینم از شانس منه دیگه. =))

_________________
در دنیا هیچ بن بستی نیست. یا راهی‌ خواهم یافت، یا راهی‌ خواهم ساخت.


 بالا
 مشخصات  
 
نمايش پست ها از پيشين:  مرتب سازي بر اساس  
ارسال مبحث جديد پاسخ به مبحث  [ 319 پست ]  برو به صفحه قبلي  1 ... 15, 16, 17, 18, 19, 20, 21 ... 32  بعدي

همه زمانها با ساعت محلی UTC + 3:30 [ DST ] تنظیم شده اند


چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: - و 1 مهمان


شما نمي توانيد مبحث جديدي در اين انجمن ايجاد کنيد
شما نمي توانيد به مباحث در اين انجمن پاسخ دهيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن ويرايش کنيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن حذف کنيد
شما نمي توانيد فايل هاي پيوست در اين انجمن ارسال کنيد

جستجو براي:
پرش به:  


Powered by phpBB 3.0.1 | style by AkaNSu | Aria style edition By MSKSB
Persian Translation By : phpBBIran.com


Valid XHTML 1.0 Transitional